تبلیغات
برنامه ای بنویسید که...

برنامه ای بنویسید که...
 
نویسندگان

خوابگاه یه وضعیتی بود! امتحان و تحقیق 5 نمره ای که هنوز حاضر نشده را به اضافه ی بی غذایی کنین تا متوجه وضعیت روحی روانی بچه بشین. سه نفری زدیم بیرون کار ها را سر و سامون بدیم. رفتیم مغازه ای که دوستم تحقیقشو واسه تایپ داده بود، یارو بعد از یه ربع توضیح دوباره فهرست و اشتباه زده، دوباره از اول. من و دوستم همدیگه رو نگاه می کنیم. اون یکی دوستم علاوه بر پرینت تحقیق، پرینت رنگی هم میخواد. یارو می پرسه چند برگه می خوای، دوستم میگه یه برگ. یارو میگه نه واسه یه صفحه پرینت رنگی نداریم. من و دوستم فقط همدیگه رو نگاه کردیم. دوستم گفت میره یه جا دیگه که کار پرینت رنگیش هم راه بیفته. منم فلشمو دادم به این یکی دوستم میگم کارت تموم شد تحقیق منم پرینت بگیر من برم غذا بگیرم دیر نشه.

من و دوستم از مغازه اومدیم بیرون با هم رفتیم برای یکی از بچه های خوابگاه میوه بگیریم. می پرسیم کیلویی چند؟ میگه 2500، میگیم یه کیلو لطف کنین. میوه را داده دستمون میگه خرد ندارم،3000تومان کشیدم. من و دوستم همدیگه رو نگاه میکنیم. دوستم میگه 500 تومن کسی را نکشته ولی بگو یه کیلوش کنه من الان میام. میوه را دادم یه کیلو کرده دوستم هم با دوتا 500تومنی برگشت،والا. از هم جدا شدیم من رفتم ساندویچ بگیرم، موقع حساب کردن میگه 200تومنی ندارین، میگم نه متاسفانه. میگه پس باشه، مسئله ای نیست. اومدم از مغازه بیرون دنبال یه سوپرمارکتی میگردم، بعد چقدر راه رفتن یکی پیدا کردم. رفتم میگم خرد دارین؟ میگه:" نه اصلا پول خرد ندارم". اومدم بیرون رسیدم
دم یه پاساژ که یه پسربچه ای اونجا آدامس می فروشه. دسته های صد تومنی و دوست تومنی را میبینم که مرت بگذاشته روی میزش. بهش میگم خرد داری؟ توی چشام نگاه می کنه، میگه نه!!!! دیگه دوستم نبود بخوایم همدیگه رو نگاه کنیم. بعد یه پانصد تومنی بهش میدم میگم پس یه آدامس موزی بده. (موزی زیاد دوست ندارم ولی اگه می خواستم آدامس دیگه ای بخرم 200تومن نمی موند برام!) پسره در کمال آرامش بسته های پول خرد را در آورد و بقیه پولم را داد. بردم 200 تومن را دادم و رفتم خوابگاه.
دوستام که اومدن مشخص شد که اون آقای تایپیست آخرش هم نفهمیده چی کار باید بکنه و بازم اشتباه کرده، دوستم هم حسابی از خجالتش دراومده و برگشته خوابگاه...

 

حالا می فهمم چرا توی این 19 سال(زندگی قبل از دانشجویی) وقتی بابام نیم ساعت واسه خرید می رفت بیرون اونقدر خسته میشد. این تابستون یه تغییراتی را در خودم احساس می کنم. مثلا وقتی داداشم میره نون می خره و میاد حس می کنم باید براش شربت خنک درست کنم. نه که قبلا درست نمی کردم...قبلا حس نمی کردم که باید درست کنم.




طبقه بندی: یادداشت ها، 
[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ Maedeh ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


منتظر نظراتتون برای بهتر شدن بلاگ هستم.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

Online User ابزار پرش به بالا